‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته. نمایش همه پست‌ها

۲۹ شهریور ۱۳۸۹

آقای مهندس بای دردی !

بای دردی اون روز خسته و کوفته اومد خونه دیگه نای راه رفتن نداشت مادرش ازش پرسید چی شد پسرم کار پیدا کردی یا نه؟ بای دردی که از فرط خستگی حال حرف زدن هم نداشت با صدای نحیفی گفت: نه مادر جان از صبح تا حال گشتم هیچ کس به من کار نمیده همه میگن یا باید پارتی داشته باشی یا ... من که دیگه خسته شدم از بس دنبال کار گشتم. شب همان روز زنگ تلفن به صدا در اومد مراد بود بهش نوید میداد که یه کار براش پیدا کرده هرچند توش نون نیست ولی از بیکاری بهتره. فردای اون روز بای دردی پیش مراد رفت .مراد از اون دوستای باحال و رفیق فابریک بای دردی بود اون میدونست که بای دردی چند ماهه دنبال کار میگرده برای همین مراد هم بیکار ننشت و برای بیکاری بای دردی دنبال راه چاره میگشت . کاری که مراد برای بای دردی پیدا کرده بود به یک میز ، یک صندلی با یه دفتر و خودکار ختم میشد ، بله دوستان مراد به بای دردی افتتاح یک دفتر کشاورزی رو پیشنهاد داد! مراد به بای دردی گفت : ببین هم کار ساده ایه و هم اینکه راحته دیگه هم نمیخواد دنبال کار بدوی ، کار از این بهتر ! مراد راست میگفت کار از این راحت تر و ساده تر تویه دنیا پیدا نمیشه (بعضیا تویه گوشم وز وز میکنن که از مشاغل بد گویی نکن ، بابا جان حالا کی میاد وبلاگ منو بخونه) الغرض بای دردی تصمیم میگیره پیشنهاد مراد رو قبول کنه.از فردای همون روز مراد به کمک بای دردی یه انباری که تویه حیاط خونه مراد خاک خورده بود رو رو به خیابون باز میکنن و براش یه درب دسته دوم جور میکنن و میکننش دفتر کشاورزی. دردسرتون ندم بای دردی حدود چهار ، پنج ماهی تویه دفتر میشینه و منتظر میمونه تا مشتری بیاد و از روی بی حوصله گی هی جدول حل میکنه ، هی خطاطی تمرین میکنه (البته با خودکار حاشیه روزنامه باطله ها) و هی چای خالص ترکمنی میخوره (از اون غلیظ هاش) با این حال یه نفر هم به این دفتر سر نمیزنه بگه خرت به چند. آها چرا یه بار یه نفر میاد دفتر بای دردی ولی اونم آدرس یه خدمات کامپیوتری رو میپرسه.بای دردی یواش یواش از این کار دفتر داری زده میشه وحوصله اش سر میره یه روز که مراد به دفترش میاد بهش میگه :ببین مراد تا حالا اگه نگفتم به خاطر دوستی بوده که بین ما بوده ونخواستم این دوستی ما کم رنگ بشه ولی دیگه تا ایجام رسیده (یعنی حدوده نزدیکی های گلوش) دیگه نمیتونم ادامه بدم خسته شدم از بس مگس پروندم.مراد نمیدونه در جواب چی بگه هاج و واج میمونه وبدون اینکه حرفی بزنه از دفتر میزنه بیرون .شب همون روز بازم مراد به بای دردی زنگ میزنه و میگه که فردا برات یه سورپرایز دارم.بای دردی اون شب نمیتونه بخوابه و صبح علی الطلوع میره به دفتر تا ببینه این مراد چه سورپرایزی براش داره یه مدت تویه دفتر منتظر مراد میشینه ولی از مراد خبری نمیشه یه زنگ بهش میزنه ببینه کجاست مراد از پشت گوشی ندا میده که الان تویه راهه و داره میاد دفتر. بعد از مدتی مراد با یه کامپیوتر وارد دفتر میشه و کامپیوتر رو میزاره روی میز ، بای دردی از تعجب دهنش باز میمونه روبه مراد میکنه و میگه این چیه؟ مراد یه نگاه مغرورانه ای به بای دردی میندازه و میگه : کامپیوتر. بای دردی میگه منم میدونم این کامپیوتره ولی به چه درد من میخوره مراد میگه : خب از بیکاری در میایی و دیگه فکر تعطیل کردن اینجا نمی افتی(مراد میخواست با این کارش ثابت کنه که این کار براش بهتر و راحت تره و برای اینکه پیش دوستش ضایع نشه هر کاری که از دستش بر میومد انجام میداد).بای دردی یه کم ذوق زده میشه و میگه: حالا من چه جوری با این کار کنم من که بلد نیستم.مراد میگه : مگه من مردم ! خودم یادت میدم وسریع میره کابل های کامپیوتر رو به هم دیگه وصل میکنه و "استارت" این اولین استارتیه که تویه دفتر بای دردی میخوره .هرروز کار مراد این میشه که بیاد پیش بای دردی و بهش کامپیوتر یاد بده ، یواش یواش بای دردی از ریزه کاری های کامپیوتر سر در میاره و از بس عاشق و دیوانه کامپیوتر میشه دیگه کمتر میره خونه و بعضی وقتام تا دیر وقت تویه دفتر میمونه. مادر بای دردی از این وضعیت یه کم شاکی میشه و میره پیش مراد و بهش میگه :بای دردی این روزها کمتر میاد خونه وبیشتر وقتشو تویه دفتر میگذرونه من دارم نگران میشم ، مراد رو به مادر بای دردی میکنه و میگه:ایراد نداره همه اولش اینجوری میشن ولی بعد ها که براشون عادی شد ازش خسته میشن و حتی فراموشش میکنن ، مادر بای دردی میگه :چیو ؟! مراد:کامپیوتر رو میگم مادر جان. مادر بای دردی :خدا کنه که اینجور باشه که شما میگین.یه روز که مراد میاد به دفتر کشاورزی میبینه بای دردی تمام دل و روده کامپیوتر رو بیرون ریخته و داره تمیزشون میکنه مراد با تعجب و کمی عصبانیت میگه :این چه کاریه داری میکنی ، همه قطعاتشو باز کردی دیگه چه جوری میخوای سر همش کنی؟ بای دردی با خونسردی تمام جواب میده: الان این سومین باره که دارم این کارو انجام میدم دیگه برام عادی شده.مراد رو به بای دردی میکنه و میگه:این کارهارو از کجا یاد گرفتی بای دردی میگه از اینترنت.مراد با دیدن این صحنه یهون یه جرقه تویه ذهنش میزنه.رو به بای دردی میکنه و میگه : بیا اینجا رو بکنیم خدمات کامپیوتری بای دردی این بار خوشحال میشه انگار منتظر بوده که از دهن مراد همینو بشنوه. بای دردی میگه : ولی ما که جواز نداریم چه جوری میخوایی اینجا رو خدماتیش کنی مراد: مگه ما جواز دفتر کشاورزی داشتیم تازه ما میتونیم هم خدمات ارائه بدیم و هم اینکه یواش یواش کار جواز رو هم ردیف کنیم بای دردی میگه :قبل ازاینکه به فکر جواز باشیم باید یه فکری به تحصیلات خودمون بکنیم من کلاس پنجمم رو هم به زور گرفتم و اصلا هیچ مدرکی ندارم و درس این کامپیوتر رو هم نخوندم مراد:مگه ما چیمون از این خدماتیا کمتره اونا رفتن 6 ماه دوره فنی حرفه ای دیدن و رفتن یه خدماتی افتتاح کردن ما هم همین کارو انجام میدیم.(این وز وزه بازم تویه گوشم میخونه به خدماتیا توهین نکن) من به این وز وزو چی بگم آخه؟! دردسرتون ندم دوستان از اون روز به بعد این دو نفر شدیدا به فکر افتتاح خدمات کامپیوتری می افتن ، بای دردی تویه فنی حرفه ای ثبت نام میکنه و دوره نرم افزار و سخت افزار میبینه و وقتای اضافیشم میره تویه خونه مردم براشون ویندوز نصب میکنه و بعد از کارهای خدماتی روزانه تویه دفتر به تحقیق و کسب مهارت وتجربه میپردازه .در طی 6 ماه اونا هم تونستن مدرک برای گرفتن جواز رو بدست بیارن و هم با پول هایی که پس انداز کرده بودن یه سیستم توپ و یه دفتر شیک بر پا کنن و تقریبا تویه محله خودشون معروف شده بودن و بقول معروف داشت کارو بارشون سکه میشد و دیگه مگسی تویه دفترشون پر نمیزد.بعد از یک سال تلاش و ممارست تونستن تویه جای بهتر دفتر مجهزتری رو افتتاح کنن و دیگه بای دردی شده بود آقای مهندس بای دردی و باید برای ملاقات با اون باید وقت قبلی میگرفتی. یه کیف مهندسی هم همیشه تویه دستش بود هرچند کیف همیشه خالی بود ولی برای کلاس هم که شده کیف رو باید هر جایی که میرفت با خودش میبرد.این هم حکایت آقای مهندس بای دردی!.

۲۳ دی ۱۳۸۸

ماجرای کتاب شاصنم وغریب

ماجرای جالبی وبسیار خاطره آمیزی رو میخوام برای شما تعریف کنم به نظر خودم جالبه حالا نمیدونم نظر شما چیست؟ این ماجرا از روزی آغاز شد که یکی از دوستان شروع کرد به نوشتن مطالبی از شاصنم وغریب وتعریف از گوشه های از این داستان .بگذار کمی به گذشته برگردم تا اونجایی که من یادم میاد تویه خونمون کتابهای مختومقلی و کمینه و ستار سوقی و ذلیلی و مرحوم شاعری و زهره طاهر و شاصنم غریب و... همیشه به چشم میخورد ولی من اصلا رغبتی به خواندن این گونه کتابها نداشتم ، یکی ا زدلایلم هم این بود که خواندن این کتابها کمی برایم دشوار بود برای همین با خواندن یکی ، دو صفحه از این کتابها زود از دنبال کردن ماجرا خسته میشدم و اون کتابو در گوشه ای رها میکردم.
با روبه کار اومدن اینترنت و ذهن خلاق دوستان ترکمنم این سختی کمی برایم سهل گشت ، آره داشتم می گفتم یکی از دوستانم شروع کرد به نوشتن گوشه های از کتاب شاصنم و غریب ، بنده هم ترغیب شدم که حتما این کتاب رو از اول تا آخر بخونم تا بدونم ماجرا چیه ؟ میدونید من آدم کنجکاو و یه کم فضولی هستم به خاطر همین میخواستم از همه چیز سر در بیاورم برای همین بیکار ننشستم وشروع کردم به گشتن به دنبال کتاب شاصنم وغریب با اینکه تویه بازار این کتاب موجود بود ولی من میخواستم همان کتاب قدیمی خودمون رو حتما پیدا کنم وحتما هم همون رو بخونم نمیدونم چرا؟ خلاصه اینکه تویه همین عید قربان که به خونه فامیل های نزدیک برای عید دیدنی رفته بودم از همه خواهرو برادرام پرسیدم اون کتابهای قدیمی ترکمنی چی شده وچه بلایی به سرشون اومده ؟ تا اینکه تویه خونه یکی از خواهرام بودم که از اونم پرسیدم اونم گفت نمیدونم اون کتاب چی شدن ولی ما یه کتاب شاصنمی داریم اگه بخواهی میدم بهت بخونی ، کتاب رو ازش گرفتم تا اونجایی که یادم می اومد اون کتاب یه کم تپل مپل بود ولی این کتابی که خواهرم داد بیشتر از بیست صفحه نبود پیش خودم گفتم حتما همه چی از یادم رفته وشاید کتاب این شکلی بوده به هر حال اون شب اون کتاب رو آوردم خونه وشروع کردن به خوندن برای اهل خونه همه منتظر بودن من این کتابو براشون بخونم تا اونا هم متوجه بشن داستان شاصنم وغریب چی بوده ؟ من هم شروع کردم به خوندن کتاب دو سه صفحه که خوندم دیدم یه دفعه ماجرا تغییر کرد وسر از یه جای دیگه در آوردم یه نگاه به شماره صفحه کردم دیدم ای دل غافل من از صفحه چهارم یه دفعه پریده بودم به صفحه سی وهفتم کتاب (یعنی خود کتاب اینجوری منگنه شده بود) خوندن رو یه لحظه تعطیل کردم ، خوب که به کتاب دقت کردم دیدم از 196 صفحه این کتاب فقط 20 صفحه اش موجود بود اونم چه موجودیتی ؟ اقلا همین 20 صفحه رو هم پشت سر هم منگه نکرده بودند. چاره ای نبود هر طور شده باید این کتابو میخوندم به ترتیب جلو رفتم وبه ترتیب صفحه همه رو خوندم بعد از تموم شدن کتاب یه نگاهی به اهل خانه کردم همه مات ومبهوت مونده بودن چی بگن رویم هم نشد بگم چیزی متوجه شدن یا نه ولی از نگاهاشون معلوم بود هیجی متوجه نشدن. این شاصنم به صورت ام پی تری بود دیگه چیکار میشه کرد. این هم ماجرای شاصنم وغریب.
بعد ها متوجه شدم که کتاب پیش برادر کوچیکترم بوده وانو نگه میداشته ، همه کتاب رو خوندم.کتابی بود پر از ماجرا که در زمان خودش کتابی بوده قابل توجه. برای امروزی ها این کتابها کمی مضحک می آید. وچه زیبا گفته اند که عشق و عاشقی فقط تویه کتابها اتفاق می افتد.

۶ دی ۱۳۸۸

ص مثل صادق


در دوران کودکی دوستی داشتم به نام صادق که خیلی بچه خوب ومودبی بود .یادمه من ازش یه بار پرسیدم شما به انگشت کوچیک چی میگین ؟ آخه اون از یه جای دیگه بود من هم از یه جای دیگه وکمی حرف زدنمون با هم متفاوت بود میخواستم بدونم اونا به انگشت کوچیک چی میگن اونم بی معطلی سریع جواب داد : گل بی بی اینجوری شد که ما با هم دوست صمیمی شدیم.بعد ها که بزرگتر شد صادق تونست برای خودش با پولهای که جمع کرده بود یه موبایل بخره یه روز موبایلش بد جوری بهم ریخت ونتونست درد اونو متوجه بشه و یه دفعه رفت تمام اطلاعاتشو از موبایل حذف کرد ، من بعد ها متوجه شدم اگه میدونستم چه مشکلی داره حتما براش یه کاری میکردم.یه بار هم کامپیوترش خراب شد نمیدونم چی شده بود از گفته هاش معلوم بود که ویروسی شده من تا اونجایی که تونستم راهنماییش کردم آخه یه کم از کامپیوتر سر در میارم به خاطر همون.از اون روزها خیلی زمان نگذشته ولی من دوباره صادق رو ندیدم. یادش به خیر چه روزهای با صادق داشتم. صادق جان هر جا هستی سلامت باشی قسم به صداقتی که با من داشتی هیچ وقت خاطراتی که با تو داشتم رو فراموش نخواهم کرد.

۱۹ آذر ۱۳۸۸

خداحافظ

میدانم با رفتن من بعضی ها خوشحال میشن ولی من نمیرم .تازه من طرفدار پیدا کردم مگه نمی بینید در مورد مطالبم چه تجزیه وتحلیل هایی میشه عجیب !!! وبرداشت هایی میشه عجیب تر !!!.
دیروز یه نفر ناشناس به این حقیر ایمیل فرستاده وگفته شما در میان این وبلاگ ها یه امپراطور هستید. واقعا من اینگونه ام که شما فکر می کنید ؟ خب هر دنیایی برای خودش امپراطور دارد چه می شود ما هم امپراطور دنیای مجازی باشیم دوست عزیز.
از ایمیل های که به این حقیر می فرستید واقعا ممنونم.
کامنت بنده موقعی باز میشه که هکرهای محترم دست از کارشون بردارن.
هر کس هم از این عکس بنده خوشش نمیاد مجبور نیست وبلاگ منو باز کنه وبخونه ، اینهمه وبلاگ مفید ورنگارنگ چرا خودتان را عذاب می دهید؟

۲ آبان ۱۳۸۸

مرگ پرنده


امروز صبح که داشتم می رفتم سر کار چشمم به این پرنده که جلو ی درب خونمون جونش رو از دست داده بود افتاد.حالا من نمی دونم این پرنده بیچاره از سرمای دیشب مرده بود ( آخه دیشب هوا یه کم سرد بو د ، به گمانم امسال زمستونش از اون زمستوناست ) خلاصه اینکه نمی دونم این پرنده بیچاره از سرما یا از گرسنگی یا از تشنگی یا از بی مهری یا از درد جدایی و یا از .....وخیلی (یا) های دیگه مرده بود.من که روز خوبی رو شروع نکردم شما رو نمی دونم؟ با دید ن این صحنه حال بدی بهم دست داد.خب این هم از امروز ما ببینیم فردامون چطور شروع میشه.

۳۰ مهر ۱۳۸۸

لیلی یک ماجراست

خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من. ماجرايي که بايد بسازيش.

شيطان گفت: تنها يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد. آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.

خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.

شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش.

خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.

شيطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.

شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.

خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.

شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست. و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي. ليلي هاي نزديک لحظه اي.

خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر. ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود.

۲۳ مهر ۱۳۸۸

انشاء

اين روزها كه بوي دفتر و كتاب و مداد و پاك كن همه جا پيچيده .

بياييد انشاء بنويسيم .

( تنها درسي كه من عاشقش هستم )

موضوع انشاء:

علم بهتر است يا ثروت ؟

....................................................................................................

....................................................................................................

....................................................................................................

....................................................................................................

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۷ مهر ۱۳۸۸

صدای قلب مادر

در روزگاران قدیم پسری از دختری خوشش میاد (عاشقش میشه) وهر کاری که دختره از پسر می خواد پسره بدون چون وچرا انجام میده. خلاصه اینکه این پسر کشته مرده دختره بوده . این دختر یه روز از پسره برای اینکه ثابت کنه چقدر دوستش داره یه درخواست بی شرمانه ای میکنه . بله دوستان این دختره از پسره میخواد که بره وقلب مادرشو براش بیاره !!!

شما میگین این عاشق گوش وچشم بسته این کارو میکنه ؟

پسره میره پیش مادرش وبهش میگه : مادر جان من این دختررو خیلی دوست دارم و تا حالا هر چی از من خواسته انجام دادم این بار این دختر از من خواسته تا قلب شما رو براش ببرم ، اگه من این کارو نکنم حتما پیش خودش فکر میکنه که من دوستش ندارم . مادرش میگه : باشه عزیزم من تو رو اونقدر دوست دارم که حاضرم قلبمو بخاطرت بدم ، میتونی قلب منو از جاش در بیاری وبدی محبوبت .

پسر با سنگدلی تمام این کار پست رو انجام میده وقلب مادر مهربونش رو از جاش در میاره ، بعد باعجله میره پیش اون دختره تا قلب مادرش رو بهش بده ، تویه راه که داشت با عجله میرفت پاش به سنگی می خوره وروی زمین ولو میشه وقلب مادرش هم از دستش می افته ، در همین لحظه از سوی قلب مادرش صدای به گوش پسره میرسه "پسرم بلند شو ، زخمی که نشدی ؟ چیزیت که نشده ؟ الهی من بمیرم برای پسرم ، زود منو ببر بده به محبوبت تا بد قول نشی".

۳۱ شهریور ۱۳۸۸

یک نقص بزرگ

Service Unavailable




بلاگفا این وضعیت غیر قابل تحمل است !
کاربرها رو از خودت نا امید نکن.
این یک خطا نیست یک خطر است...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲۱ شهریور ۱۳۸۸

راز مجسمه سنگی

در یک نقطه دور از این دنیا در روستایی جوانی زند گی می کرد.این جوان را در روستای خودش حقیر می شمردند وهر کس به او می رسید حرف زشتی می زد واو را می رنجاند حتی به طرف این جوان سنگ پرت میکردند واز او میخواستند که روستایش را ترک کند.این سخن ها وحرفهای زشت ادامه داشت تا اینکه این نوجوان دیگر تحملش از این حرف ها تمام میشود و سر به بیابان می زند و به هرکسی که بر میخورد این ماجرا را تعریف میکند تا اینکه به یک روستا می رسد میبیند همه اهالی این روستا از این نوجوان خوششان می آید وهمه به او احترام میگذارند ودیگر از اون حرفهای بد وکدورت آمیز نمی زنند این نوجوان هم از اهالی این روستا خوشش میاید و مدت زیادی تویه این روستا میماند.تا اینکه یک روز این جوان به یاد موطن خودش می افتد ، با اینکه از آن جا خاطره خوشی نداشت ولی دلش میخواست یک بار دیگر روستای خودش را ببیند.برای ورود به موطنش نقشه ای مییکشد.با خودش میگوید اگه من با همین ظاهرم به روستای خودم بروم همه مرا خواهند شناخت ومرا دوباره مسخره خواهند کرد ، اگر من تغییر چهره بدهم هیچ کس مرا نخواهد شناخت برای همین خودش را به بهترین شکل زینت میدهد وبه روستای خودش وارد میشود.برای اینکه دست خالی نرود از روستای که در آن زندگی میکرد چند تا مجسمه که از سنگ ساخته شده بود با خودش می برد .خلاصه بعد از چند روز به موطن خودش می رسد ، همه با تعجب به این ناشناس تازه وارد نگاه میکنند.همه میگویند چه جوان نازی چقدر خوش اندام است ، یکی میگوید چه مجسمه های زیبایی هم با خودش آورده ، یکی هم میگوید حتما این آدم باید آدم متشخصی باشد ! بالاخره این جوان هم که می بیند همه تحویلش میگیرند خیالش از بابت تغییر چهره راحت میشود.همه مردم این اهالی دورش جمع میشوند واز مجسمه های که با خودش آورده می پرسند ، آن جوان میگوید که این مجسمه ها را برای فروش آورده است ، مردم این روستا تا این را میشنوند همه به صف میشوند تا از این مجسمه ها بخرند .چون این جوان از این مجسمه ها تعداد کمی را آورده بود ، مجسمه ها زود تمام می شود وجوان مجبور می شود دوباره برود واز این مجسمه ها را بیاورد.موقعی که میخواهد برود ودوباره از آن مجسمه ها را بیارورد کسی جلویش را میگیرد ومی پرسد جریان این مجسمه ها چیست؟ جوان میگوید :این همان سنگهاییست که روزی در همین روستا کسانی به طرف من پرت می کردند من هم آن سنگ ها را جمع کردم وبه ظاهری زیبا در آورده ام وبه همان آدم ها دارم می فروشم.

۹ شهریور ۱۳۸۸

هکرهای محترم

چند وقت پیش برای امن نمودن سیستم کافی بود ما فقط نرم آنتی ویروس رو نصب کنیم.ولی با پیشرفت رو به رشد تجهیزات سخت افزاری ونرم افزای دردنیای IT هکرها وکج فکران نیز به این تجهیزات روز مجهز شده اند. برای مقابله با این مخربین دنیای IT چند کار رو حتما انجام دهیم.حتما تا حالا شنیده اید که هکرها وارد کامپیوتر شخصی افراد شده وتصاویر وفایل های شخصی وخصوصی آنها را در اینترنت انتشار داده اند. من یک پیشنهاد دارم برای اونایی که تصاویر شخصی خودرا در سیستم نگهداری می کنند .تا آنجایی که امکان دارد تصاویر وفایل های شخصی خودرا در دیسک ها ویا فلاش مموری ها ذخیره نمایید وفایل های شخصی را در سیستم قرار ندهید. اگر هم نگه داشتن تصاویر وفایل های شخصی یک نیاز است برای نام گذاری پوشه از نامهای معمول مانند :عکسهای شخصی ، تصاویر ، عکسهای خودم ، و...ودر موارد دیگر picture , image ... به کار نبرید.برای نام گذاری پوشه ها ییکه درآن فایل های شخصی را قرا رمی دهید از کارکتر های غیر معمول استفاده نمایید مانند :% $... که این کار شما باعث می شود هکری که به درایو شما نفوذ نموده برای یافتن پوشه مورد نظر معطل وحتی از نفوذ نمودن منصرف شود. این تهدید ات برای کسانی که بیشتر وقتشان را در نت به سر می برند بیشتر است.توصیه ای که برای این دوستان دارم از آپلود نمودن تصاویری که در پوشه های شخصی قرار دارد خودداری نمایید.برای آپلود نمودن فایل تصویری می توانید فایل مورد نظر را در پوشه ای جدا گانه قرار داده واز آن قسمت آپلود نمایید.یکی دیگر از نقاطی که هکر های محترم ! برای ورودبه آن نقطه علاقه خاصی دارند.حساب های مختلف مانند آی دی وبلاگ ها ، ایمیل ها ،وجاهایی است که شما در آن مناطق حساب باز کرده اید.تا آن جاییکه امکان دارد از پسوردهای پیچیده ، اعداد وکارکترهای مخلوط استفاده نمایید.در حین اتصال به اینترنت اگر حس نمودید که تعغیرات غیر معمولی در سیستم شما رخ میدهد فورا اتصال خود را از اینترنت قطع نمایید. تا می توانید آنتی ویروس هایتان را به روزنمایید. دیوار آتشین سیستم خود را حتما فعال نمایید .از باز نمودن فایل های که با پسوند exe , inf , bat ...به ایمیل شما ضمیمه شده است جدا خودداری نمایید.

۸ شهریور ۱۳۸۸

حس عجیب

حس عجیبیه نمیدونم شما هم تابحال شما هم دچار این حس شدین یا نه ...؟این نقطه گذاشتن ها دیگه برامون عادی شده. بعد از نوشتن هر سطر 3 نقطه رو میزاریم. نه بابا چیزی که من میخوام در مورد این نقطه ها نیست . درباره حس عجیبه. تا حالا شده شما عاشق شین .آره عاشق مگه چیز خنده داری گفتم . شما در مورد عشق چقدر تجربه دارین ؟من نمی خوام به مباحث پیچیده عشق ومطالب سردر گم کننده بپردازم. من می خوام خیلی ساده وراحت با شما صحبت کنم . در واقع میخوام با شما راحت باشم. می خوام در مورد عشق پدر به فرزندش ،میخوام عشق فرزند به مادر ،وعشق تمامی بشر به خدا با شما صحبت کنم.آخ چه کیفی داره هر وقت پدر خونه خسته وکوفته از سر کار بیاد خونه و بچه هاش از سر وکولش بالا برن . آخ چه کیفی داره وقتی بچه کوچیکت زبان باز کنه وکلمات خنده دارو شیرین بگه. پسر کوچولوی من 3 سالشه وکلمات خنده داری میگه مثلا به لیوان میگه بیبان و ما کلی بهش میخندیم .به این میگن عشق .دختر کوچیکم تازه زبانش باز شده وبه زور میتونه بگه دَدَ. حتما همه شما میدونین اولین چیزیکه نوزاد میگه همین دَدَ ست.آخ من قربون دَدَ گفتنش برم.البته بین دوتا د کلی مکث میکنه. به این میگن عشق. بالا تر ازاین ها یه عشق دیگه ای هست و اونهم عشق به خداست که محکم ترین ، پایدار ترین و پاکترین عشقه. امشب دو رکعت نماز بخون ودستاتو بگیر بالا به سمت خدا و از ته دل دعا کن. سعی کن فقط چشمات تر نشه...خب اگه تر هم شد ایرادی نداره این از دلپاکی شماست.

حکمت خدا


میخوام خوب به این تصویر نگاه کنید.
شاید تا حالا دقیق به چنین تصویری نگاه نکردین! حتما با خودتون میگین یه پسر آفریقاییه و داره از گرسنگی میمیره و یه کرکس هم منتظرشه تا بمیره ! آها همین جاش مهمه. آیا تا به حال با خودتون فکر کردین چرا ؟کرکس ویا لا شخور منتظر میمونه تا طرف بمیره بعد میرن سراغش؟ عجب!!! حتما مرگ این بیچاره برامون عادی شده. بله دوستان این چیزا ديگه برامون عادی شده. مرگ انسان دیگه تعجب آور نیست. كاش من اونقد سرمایه داشتم تا بتونم به این بیچاره ها کمک کنم. اگه چنين قدرتي رو داشتم هیجوقت لحظه ای درنگ نمیکردم. به قول دوستمون (خدا به كسي كه قدرت داده شفقت نداده وبه اونايي هم كه شفقت داده قدرت نداده) این بیچاره ها که خودشان در سر زمینی زندگی میکنند که پر ازمعادن الماس ومنابع طبیعی زندگی میکنند. بااین حال حال و روز آنها بدتر از من شماست. خاک بر سرمن وباز هم خاک بر سرمن که تویه گوشه ای از این دنیا کسی داره با مرگ دست وپنجه نرم میکنه ومن با خیال راحت و با بهترین امکانات زندگی میکنم. خاک بر سر من. ما اسم خومون رو گذاشتيم، آدم. شايد چون از نسل حضرت آدم هستيم! خيلي حرفا خواستم بزنم ولي نزدم وخيلي چيزا خواستم بنويسم ولي ننوشتم. نوشتن این پست خیلی برام درد آور بود. خیلی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم ولی نتونستم. شایدم حکمتی تویه این کار خدا هست که این بینوا ها رو در بدترین حالت گذاشته تا ما کمی به خوشی وراحتی که داریم شکر کنیم...

شرلوک ایرانی

تویه شهر بزرگ یه شرلوک هولمزی زندگی می کرد که از نوع ایرانیش بود . این شرلوک ما به پای شرلوک لندن مه گرفته نمی رسید اما خنگ هم نبود!این آقا شرلوکه چون تویه ایران هیچ حادثه واتفاقی نمی افتاد !یه کم بیکار شد ه بود ووقت اضافی خودش رو می رفت شب نشینی وشب شعر .هی تویه این شب شعرا رفت واومد تا اینکه کار کشته شد ، بعضی وقتا از سر ذوق شعر هم میگفت.خلاصه ...یه روز این شرلوک ایرانی ما بیمار شد وبه دکتر های زیادی سر زد هرکس یه چیزی میگفت : یکی میگفت آنفولانزاست یکی میگفت وباست یکی هم میگفت طاعونه!!!بلاخره این شرلوک قصه ما رو هیچ طبیبی نتونست معالجه اش کنه .آخر الامر درمانده وناتوان شد وگوشه ای افتاد و...مرد !نه .نمرد یه نفر به دادش رسيد. هر چی باشه این جا ایرانه یه نفر هست که به دادت برسه .خلاصه یه بنده خدایی به این بینوا کمک كرد وگفت: که بره دعا نویس شاید اونجا علاج پیدا کنه !خب این شرلوک قصه ماهم که فقط به فکر خوب شدن بود وبه هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد. این بنده خدا یه آدرس داد و گفت: برو اين آدرس یه دعا نویس مشهوریه ، زود دعاش هم قبول میشه! آقا شرلوکه ماهم میره به اون آدرسي كه اين بنده خدا داده.ميبينه یه دعانویسی نشسته وداره پشت سر هم ورد میخونه ویه چیزایی با خودش میگه .شرلوکه یه کم میاد جلوتر تا این دعا نویس رو از نزدیک ببینه!؟از تعجب شاخ در میاره میبینه این همون آدمیه که تویه مجلس شب شعر همه بهش میگفتن استاد استاد. آره عزیزان دنیای غریبیه .به هیچ چیز این دنیا نباید تعجب کرد.من که از بس تعجب کردم دیگه تعجبام تموم شده ...بقول مديري ( به به،به به خيلي ممنون)

۷ مرداد ۱۳۸۸

گربه دم حجله

این حکایت رو موقعی که سرباز بودم نوشتم .البته من نویسنده خوبی نیستم وبه پای بزرگترا نمی رسم با این حال از نوشته خودم خوشم اومد خواستم اونو تویه این پست قرار بدم...
شاید گربه ها از این که دیگر حجله ای نیست با خیال راحت ول می گردند واز اینکه روزی فنا شوند باکی ندارند راستش را بخواهید این روایت گربه ای است که نه دم حجله بلکه دم قفس کشته میشود وآن گربه هرگز از خیال مبارکش هم نمی گذشت که روزی بلایی که به سر دودمانش آمد گریبانگیر او هم شود.القصه....حوض خانه مان پر بود از ماهی های قرمز ریز ودرشت شاید خجالت ماهی بود که سرخ نشانشان میداد ولی به نظر من خون آنها از گربه لب حوض به جوش آمده بود.گربه ای که دندانهای تیز وچشمان چون لامپ مدادی او بود که مرا هم می ترساند برای آن ماهی های قرمز کوچولو دلم می سوخت .بیچاره ها چه گناهی کرده بودند که ماهی شده بودند دست خودشان که نبود .برای اینکه آن گربه که چه عرض کنم ببر بنگال رو از سر ماهی های بیچاره باز کنم به فکر چاره افتادم نفسم را حبس کردم آهسته به سویش قدم برداشتم تا صدای پایم را نشنود به چند قدمی گربه که رسیدم انگار نه انگار او غرق تماشای ماهی ها شده بود شاید هم خوابهای که دیده بود داشت تعبیر می شد. القصه...با یک حرکت ناگهانی دستم را به سویش دراز کرده وبا سرعت به سویش هجومیدم تنها چیزی که به دستم افتاد دمش بود دمش را محکم گرفتم اول از ترس اینکه گربه به من آسیب برساند خواستم رهایش کنم ولی بعد دیدم او بی بخارتر از این حرف هاست برای همین دلم قرص تر شد در حالی که دمش را محکم گرفته بودم گربه را به دور خود چرخاندم. 4,5 بار دور خودم چرخاندم داشت از این بازی خوشم می آمد که یک دفعه متوجه شدم ودیدم چیزی که می چرخاندم دم گربه است!!! واز گربه خبری نیست(وای بر من چه آمد به سر او)در حال چرخاندن از جانب گربه جیغی به گوشم خورد ه بود ولی خیال نمی کردم در د جدایست! بادم کنده به دست دنبالش می گشتم تا شاید بتوانم آنرا سر جایش بچسبانم ودر همان مسیر چرخاندن گربه بیچاره را پیدا کردم .کاش هر گز پیدا نمی کردم !آری گربه غول آسا درست افتاده بود وسط جوجه و مرغ هایم با اینکه گربه نای حرکت نداشت با همان حال با جوجه هایم به راز ونیاز مشغول شده بود. وخوب داشت قاپ جوجه هایم را می دزدید .مگر من می گذاشتم داغ جوانی به دلشان بماند مگر من میگذاشتم جوجه هایم بزرگ نشده آنها را راهی شکم گربه نفله بکنم.راستش را بخواهید اینها همه بهانه بود ومن در مانده به فکر شکم خودم بودم تا که روزی آنها بزرگ شوند و مرغ کباب شده برشته ای از آنها درست کنم. به هر حال این حقیر ناتوان جیغی به ارتفاع 6 گربه درشت کشیدم وبا پوتینی 3 کیلویی پاشنه سنگین چنان به کله گربه نکبتی کوبیدم که نزدیک بو د تمام گربه های محل به عزایش بنشینند ولی به خیر گذشت.در اول حکایت گفته بودم این گربه می میرد ولی حیفم اومداونو بکشم!؟این هم حکایت من .

خ مثل خدا

خودم هم تویه این بازی که ابداع کردم میخوام شرکت کنم.
حضرت عیسی(ع)به خداوند متعال گفت:میخواهم تورا ببینم باید چه کار کنم تا بتوانم تورا ببینم؟خداوند فرمود:روزه بگیر.
آره دوستان روزه ...واقعا هم همین جوریه ما هر چقدر که به وقت افطار نزدیک میشیم بیشتر به یاد خدا می افتیم .همین آدمی که همش من من میکنه ومیگه ال میکنم بل میکنم...با یه روز گرسنگی رمقی براش باقی نمی مونه واون موقع متوجه میشه خالقی هست و مخلوقی!.
تویه وب گردی هام به یه مطلب جالبی برخوردم که خیلی توجه ام رو جلب کرد فکر کنم نویسنده شم سیمرغ باشه حالا بگین چی نوشته بود:
خدامهربونه میدونین چرا؟
چون ما با همین زبون کوچیکمون میتونیم انکارش بکنیم
بی آنکه یه لحظه فکر کنیم
خالق همین زبان کوچیک کیه ؟

۷ خرداد ۱۳۸۸

فقط تو را می بینم

به هرسو می نگرم
تورا می بینم
در دریا
تورا می بینم
در کوه
تورا می بینم
در آسمان
تو را می بینم
در آتشفشان
تورا می بینم
در پرواز پرنده
تورا می بینم
در درونم
تورامی بینم
دوستی چه زیباگفت:
در اعماق قلبم
هم
تو را می بینم
ای خدای مهربون

۷ فروردین ۱۳۸۸

زیور آلات ترکمن


این کار دست یک دختر ترکمن است.او این اثر را در سال 85 به وجود آورده است در (کلاس صنایع دستی رشته نقره کاری).او خیلی اصرار داشت که نامی از خودش در این وب سایت برده نشود ومن این را از فروتنی وافتادگی ایشان می دانم.
امید آن دارم که مردان وزنان ترکمن ما همچنان حامی سنت ها وباورهای خودشان باشند وروز به روز به این عده افزوده شوند. غیر از تبحر در نقره کاری ایشان در خیاطی و کار های دستی نیز مهارت چشمگیری دارند. که در آینده به تصاویر از کارهای دستی ایشان خواهیم پرداخت.

۸ بهمن ۱۳۸۷

گل نرگس


گل نرگس را کسی دوست دارد که من هم او را دوست دارم ، گل نرگس برای من خاطره است گل نرگس زندگی من است گل نرگس شوق من ، تشویق من برای زندگیست ، گل نرگس پر از حجم لحظه هاست ، گل نرگس از جنس آسمان است ، او زیادی ساکت است ام با همان سکوتش کلی حرف برای گفتن دارد ، گل نرگس پشت پرچین نگاهش چشمان تردارد ، گل نرگس بوی زمستان می دهد ، بوی برف بوی سفیدی بوی نور ، راستی شما تا حالا نور را در دستانتان گرفته اید ؟ من این کار را کرده ام من نه تویه دستم بلکه تویه قلبم کمی نور رو به اسارت گرفته ام و با آن نور روز به روز به آسمان نزدیک تر می شوم ، و این را مدیون گل نرگسم ، فکرش را بکنید اگر گل نرگس نبود من همین پایین می ماندم و با اهل خاک مشغول خاک وگِل بازی بودم ، آخ بوی گل نرگس دیوانه ام میکنی...می خواهم همیشه پیشم بمانی و به من گرمی ببخشی.